تبليغاتX
یادداشت های روزانه ی یک انسان!
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
روز نوشت 69

باز هم بازی. این بار میس کارتون یه بازی راه انداخته به اسم خارجکی بازی:

من سارا آبراهام یکی از معروف ترین مهندسان مکانیکی ام که در انگلستان زندگی می کند. با وجود این معروفیت تمام وقتم رو به کارم اختصاص نمی دم (فقط 2 روز در هفته).
تو یه خونه ی دنج بیرون از لندن با سگم زندگی می کنم. شب ها رو نمی خوابم و روزها هر وقت از خواب بیدار شدم با سگم پیاده تا شهر راه می ریم. وقتمون رو تو سینماها، سالن های تئاتر، نمایشگاه ها، موزه ها، کتابخونه ها و کلاس های مختلف می گذرونیم.
گاهی هم دوربین دست می گیرم و راه می افتم انگلستان رو می گردم. آخر هفته ها هم می رم پیش دوستام که تو اسپانیا و فرانسه و کره و باقی کشورها زندگی می کنند و با اون ها خوش می گذرونیم.

***
بدم میاد از این که هرکس بار گناهانش رو به دوش دیگری می اندازه. نه، ما همه مقصریم!

***
بالاخره پاییز خودی نشون داد. این 2 روز تو بارون پیاده روی خیلی خوب بود.

پ.ن: دوستان لینک و لالینک به این بازی دعوتند!

|+| نوشته شده توسط انسان در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 1:28 | 
روز نوشت 68

چند روزیه دارم با خودم فکر می کنم که من مازوخیسمم یا سادیسم؟
به این نتیجه رسیدم ترکیبی ام از هر دو...
اما هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم از آزار دادن دیگرون هیچ وقت نتونستم لذت ببرم. حتی اگه قصدم از اون کار لذت بردن باشه... تازه گاهی به خاطر انجام کاری که ممکنه ناخواسته و ندانسته باعث آزار طرف مقابلم بشه عذاب وجدان گرفتم!!!
از آزار دادن خودم هم هیچ وقت لذت نبرده ام اما ناراحت هم نشده ام. همیشه راضی بودم.
هر چی بیشتر فکر می کنم به عمق مازوخیسمی ام بیشتر پی می برم...

***
چشمهام برای خودشون جانداران عجیبی اند. اختیارشان دست من نیست. از خنده زود اشک ازشان جاری می شود.
گاه با تمام وجود می خواهم و هیچ اشکی نمیاد و گاه بی هیچ دلیلی آن چنان می بارند که نفسم بند می آید.

***
از یک روز خوب فقط خاطراتش می ماند با عکس هایی که من همیشه معتقدم در اون ها بد افتادم!

***
از وقتی هدفونم خراب شده از سکوت کمتر لذت می برم، گویا سکوت را برای بهتر شنیدن می خواستم.

|+| نوشته شده توسط انسان در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 1:12 | 
روز نوشت 67

مدت ها پیش بازی ای راه افتاد به نام فحش بازی. من با تاخیر بسیار در این بازی شرکت می کنم. نمی دونم چرا اما جدیدا از این کلمه ی لعنتی خوشم آمده. سردرد لعنتی، دل درد لعنتی و...

***
می نشیند جلوی پنجره و به بیرون نگاه می کند. دنبال چیزی نگرد. حتی کبوترها هم این موقع خوابند.

***
کتاب هایم را دوست دارم. اگه تا بشن ناراحت می شم، هیچوقت خیلی بازشون نمی کنم. اما نمی دونم چرا از این کتاب درسی ها به هیچ وجه خوشم نمیاد. مجبورن جور بقیه ی کتابارو هم بکشن.

***
دست از خود آزاری برداشتم. قراره شب ها برم پیاده روی.

***
آلبوم جدید محسن نامجو به اسم "آخ" تازه منتشر شده... انتظار بیشتری داشتم از این آلبوم.

|+| نوشته شده توسط انسان در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 21:15 | 
روز نوشت 66

جانداران عجیبی اند این وبلاگ ها...
می نویسی و می گذاریشان تا خوانده شوند. مراقبشانی و از پرت و پلا شنیدن درموردشان ناراحت می شوی.
کم کم وابسته اش می شوی.
دوستانی پیدا می کنی و خواندنشان می شود یکی از مهم و لذت بخش ترین وظایفت.

کودکت را آرام آرام بزرگ می کنی... مراقبش هستی. و چقدر دوست داشتنی است این احساس.

***
کتاب قانون رو به اعتبار کارگردان و کار قبلی اش دیدم. فیلم کمدی بود. شوخی هایش به حق بود اما در مورد بعضی چیزها هم زیاد افراط کرده بود.
توضیحات بیشتر در وبلاگ کاسنی!

***
پیاده روی هایم را دوباره شروع کرده ام.

|+| نوشته شده توسط انسان در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 15:40 | 
روز نوشت 65

این بار هم که من نمی خواهم خودآزاری کنم دکتر برایم انقدر قرص نوشته که برای این که خوابم نبرد مجبور به خودآزاری می شوم.

***
در میان جمعیت ام. عده زیاد، اما من نمی دونم چرا احساس تنهایی می کنم.

***
تو مطب نشسته ایم. منتظر این که نوبتم بشه. دو نفر از کسانی که منتظرند پاشون شکسته. یاد اون سال می افتم. هنوز زمستان ها جایش درد می گیرد. آخــــــــــــــــــــــــــــخ!

قایق سواری در تهران را باز کرد. شروع به خواندن کرد، من هم:

خزرستان
مسافر            نرده

پشه بند

بانگ دریا

چون گوش می دهی

عقب می نشیند

چون منتظر نباشی

یکباره باز می گردد

قل قل کنان می گوید:

((هــــــــوف...!

                   تصویر تو خیال من است ای انسان!))
...

|+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 22:45 | 
روز نوشت 64

خودآزاری جدید: اتفاقی می افتد و ناراحتم نمی کند. از ناراحت نشدن خودم ناراحت می شوم.

***

تاریخ هر روز تکرار می شود. درست پیش چشمم.

***
کاسنی! دعوتم کرده به بازی. باید 3 تا پست مورد علاقه ام رو بذارم.

تعداد پست هام زیاد نیست. از پست هایی که فروردین گذاشته بودم تا الآن فرق زیاد بود.
هر چی فکر کردم به نظرم اومد پست هایی که دوست دارم هم بازی اند:
تنهایی غیر منتظره، عدم و رویا

پ.ن همه ی دوستان لینک و لالینک دعوتند.
شما هم علاوه بر نظر من بهترين پست اين وبلاگ رو اعلام كنيد.

|+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 17:51 | 
روز نوشت 63

فیلم تردید رو دیدم. هملت به روایت ایرانی. گریم خیلی خوب نبود. اما بازی ها خوب بودند مخصوصا حامد کمیلی که انتظار نمی رفت...
فیلم بی پولی رو هم دیدم. فیلمی متفاوت از کارگردان بوتیک. بازی ها خوب بودند. اما... به نظر من فیلم می تونست بهتر از این ها باشد.

***
دوباره پاییز. در مورد پاییز بیش از همه چیز باران رو دوست دارم.

***
کتاب "اتاقی از آن خود" ویرجینیا وولف رو تازه شروع کردم.

پ.ن: نمایشگاه گروه عجیب

|+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 22:31 | 
روز نوشت 62
درد و دلم گرفته. نمی دونم چرا.

***
سرم درد می کند.

مثل روزهای گذشته سرم درد می کند...

می کوبند. به سرم فشار می آورند و می خواهند بیرون بیایند.

من اما سرکوبشان می کنم. نمی شناسمشان. به غریبه ها اطمینان ندارم.

قرص آرامشان نمی کند. بی اعتنایی هم دردی را دوا نمی کند.

روز می گذرد. شب...

و هنوز من مانده ام و این سردرد لعنتی.

|+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 21:46 | 
روز نوشت 61

سفر کردن رو دوست دارم. اما نه خیلی طولانی.
مسافرت کوتاهم شروع شد و به پایان رسید.
خوب بود و دوست داشتنی...

***
داروگ دعوتم کرده به یه بازی. باید بگم دوست دارم جای چه کتابی باشم؟
بازی سختی است. هم به خاطر محدود بودن کتاب هایی که خوانده ام و هم این که انتخاب از بین کتاب هایی که دوستشان دارم سخت است.

من دوست دارم جای کتاب های درخت زیبای من و  خانواده ی من و بقیه ی حیوانات باشم.

همه ی لینک ها و غیر لینک ها دعوتند.

|+| نوشته شده توسط انسان در جمعه 20 شهریور1388 و ساعت 4:6 | 
روز نوشت 60

9 شهریور رو دوست ندارم. هیچ وقت فراموش نمی کنم. با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. مادرم گریه می کرد. بدون جواب دادن به سوالاتم از خانه بیرون رفت. برگشت و تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. گریه کردم. خیلی. کوچک بودم و به همین خاطر در مراسم ها شرکت نکردم. همون موقع ها بود که خوابش رو دیدم. خوشحال بود.
نمی دونم 9 شهریور رو دوست داشته باشم یا نه. نمی دونم.

***

بچه که بودم زیاد خواب نمی دیدم. اگر هم می دیدم بیشترش کابوس بود، آن هم کابوس مرگ خودم. بزرگ تر که شدم همان ها را هم دیگر ندیدم. گاهی فکر می کنم همان کابوس ها را هم به خواب ندیدن ترجیح می دم.

|+| نوشته شده توسط انسان در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 0:26 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar