| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
روز نوشت 71
سر کلاس طراحی: - ایراده کارت چیه؟ - هنوز اون ترس توشه. - از چی می ترسی؟ -نمی دونم... نگاهم کرد... خندید. و آن موقع من فهمیدم مشکلم این است که مشکلم را نمی دانم. *** یکهو ساکت شد - من چرا دارم اینا رو به تو می گم؟ - همین طوری. راحت باش. تو هم یکی مثله هزاران نفر دیگه نیازمند حرف زدن. من هم مثل عده ای دیگه نیازمند شنیدن. *** *** |+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 20:5 |
روز نوشت 70
بلند شعر می خواند... بلند شعر می خواند و من به این فکر می کنم که هیچ وقت بلند خواندن را دوست نداشتم. بلند شعر می خواند و من به این فکر می کنم که هیچ وقت انقدر که با نوشته مانوس بوده ام با شعر نبودم. بلند شعر می خواند و من به این فکر می کنم که ما انسان ها چقدر متفاوتیم. بلند شعر می خواند و من به این فکر می کنم که ما انسان ها چقدر به هم شبیهیم. هنوز دارد شعر می خواند... هنوز دارم فکر می کنم... *** *** *** *** *** *** |+| نوشته شده توسط انسان در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 18:59 |
روز نوشت 69
باز هم بازی. این بار میس کارتون یه بازی راه انداخته به اسم خارجکی بازی: من
سارا آبراهام یکی از معروف ترین مهندسان مکانیکی ام که در انگلستان زندگی
می کند. با وجود این معروفیت تمام وقتم رو به کارم اختصاص نمی دم (فقط 2
روز در هفته). *** *** پ.ن: دوستان لینک و لالینک به این بازی دعوتند! |+| نوشته شده توسط انسان در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 1:28 |
روز نوشت 68
چند روزیه دارم با خودم فکر می کنم که من مازوخیسمم یا سادیسم؟ به این نتیجه رسیدم ترکیبی ام از هر دو... اما هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم از آزار دادن دیگرون هیچ وقت نتونستم لذت ببرم. حتی اگه قصدم از اون کار لذت بردن باشه... تازه گاهی به خاطر انجام کاری که ممکنه ناخواسته و ندانسته باعث آزار طرف مقابلم بشه عذاب وجدان گرفتم!!! از آزار دادن خودم هم هیچ وقت لذت نبرده ام اما ناراحت هم نشده ام. همیشه راضی بودم. هر چی بیشتر فکر می کنم به عمق مازوخیسمی ام بیشتر پی می برم... *** *** *** |+| نوشته شده توسط انسان در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 1:12 |
روز نوشت 67
مدت ها پیش بازی ای راه افتاد به نام فحش بازی. من با تاخیر بسیار در این بازی شرکت می کنم. نمی دونم چرا اما جدیدا از این کلمه ی لعنتی خوشم آمده. سردرد لعنتی، دل درد لعنتی و... *** *** *** *** |+| نوشته شده توسط انسان در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 21:15 |
روز نوشت 66
جانداران عجیبی اند این وبلاگ ها... می نویسی و می گذاریشان تا خوانده شوند. مراقبشانی و از پرت و پلا شنیدن درموردشان ناراحت می شوی. کم کم وابسته اش می شوی. دوستانی پیدا می کنی و خواندنشان می شود یکی از مهم و لذت بخش ترین وظایفت. کودکت را آرام آرام بزرگ می کنی... مراقبش هستی. و چقدر دوست داشتنی است این احساس. *** *** |+| نوشته شده توسط انسان در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 15:40 |
روز نوشت 65
این بار هم که من نمی خواهم خودآزاری کنم دکتر برایم انقدر قرص نوشته که برای این که خوابم نبرد مجبور به خودآزاری می شوم. *** *** قایق سواری در تهران را باز کرد. شروع به خواندن کرد، من هم: خزرستان پشه بند بانگ دریا چون گوش می دهی عقب می نشیند چون منتظر نباشی یکباره باز می گردد قل قل کنان می گوید: ((هــــــــوف...! تصویر تو خیال من است ای انسان!)) |+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 22:45 |
روز نوشت 64
خودآزاری جدید: اتفاقی می افتد و ناراحتم نمی کند. از ناراحت نشدن خودم ناراحت می شوم. *** تاریخ هر روز تکرار می شود. درست پیش چشمم. *** تعداد پست هام زیاد نیست. از پست هایی که فروردین گذاشته بودم تا الآن فرق زیاد بود. پ.ن همه ی دوستان لینک و لالینک دعوتند. |+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 17:51 |
روز نوشت 63
فیلم تردید رو دیدم. هملت به روایت ایرانی. گریم خیلی خوب نبود. اما بازی ها خوب بودند مخصوصا حامد کمیلی که انتظار نمی رفت... فیلم بی پولی رو هم دیدم. فیلمی متفاوت از کارگردان بوتیک. بازی ها خوب بودند. اما... به نظر من فیلم می تونست بهتر از این ها باشد. *** |+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 22:31 |
روز نوشت 62
درد و دلم گرفته. نمی دونم چرا.
*** مثل روزهای گذشته سرم درد می کند... می کوبند. به سرم فشار می آورند و می خواهند بیرون بیایند. من اما سرکوبشان می کنم. نمی شناسمشان. به غریبه ها اطمینان ندارم. قرص آرامشان نمی کند. بی اعتنایی هم دردی را دوا نمی کند. روز می گذرد. شب... و هنوز من مانده ام و این سردرد لعنتی. |+| نوشته شده توسط انسان در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 21:46 |
|
درباره وبلاگ
کلاهم را تا روی چشمانم پایین می کشم؛ چهره ام را پشت نقاب کلاه پنهان می کنم. فریاد؟ نه من فریاد نمی زنم... می نویسم فقط فقط می نویسم.
... و من "انسان" می شوم... منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 پيوندهای روزانه
بگذاريد کتابم چاپ شود لطفاًجیره ی کتاب We Never Change کاهو (داستان) رزم رستم و جومونگ داستان بیا انسان باشیم... برنامه روزانه مردم ايران آرشيو پیوندها پيوندها
روزگردی های یک مارمولکانگار نه انگار فرزندم رجب نوشته های پشت شیشه داروگ میس کارتون بچه مگس زندگی اش زنانی که با گرگ ها می دوند خانوم قرمز با خطهای مشکی آنجا ، سکوت می شکند فریادی از انتهای سکوت خانه تکانی یک ذهن برگ های سپید دفتر آن سوی سکوت مهرآوه دنیایش چشم سوم توکای مقدس گورزا سیب زمینی داغ یادداشت کوچک سقوط آزاد Cold Silence محفل شبانه عقاید یک دلقک دو من!!! spotlight انار نقره ای قلم فرانسه کاسنی! نگهبان شب صد سال تنهايي نفس بکش ، بخند بگو سلام اسلوموشن BEETLE MAN UNTOLD TALE بادبادک باز موریانه های چوبی |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |