ساعت ۱۲ است
مرد طبقه ی سوم توی تختش می خزه
دخترک طبقه بالاییش هم
مردی توی محوطه راه می ره
نگهبانا دور هم جمع شدند و حرف می زنند
صدای ماشین ها رو می شه شنید،
نور چراغ هاشون رو که تند رد می شه
باد میاد
وایستادم و نگاه می کنم
زندگی جریان داره…
پ.ن ۱. انتهای خیابان هشتم رو دیدم، انتظارم بیشتر از این ها بود، فیلم نامه خوب نبود.
اتفاقی که احساس می کنم خیلی وقته توی سینمامون افتاده اینه که اگه یه بازیگر خوب یه نقش رو خوب بازی کنه همون نقش روش می مونه، همون کاراکتر تکراری... و این بعد مدتی آزار دهنده می شه. این اتفاق توی انتهای خیابان هشتم هم افتاده…
پ.ن ۲. من آدم قابل اعتمادی ام.
عمر چیزهای خوب کوتاهه ؛ همین باعث می شه باوری بهشون نداشته باشم...
"خاموشی دریا"
| کلا از خاطره ها نمی شود جدا شد مخصوصا اگه خاطره ******** باشد... |
هیچی...
ترجیحن سکوت می کنیم!
پ.ن : بعد مدت ها رفتم جشنواره ی فیلم فجر و "برف روی کاج ها" رو دیدم و احساس کردم وقتم رو تلف نکردم...
***
هنوز هم گالری می رم، تئاتر می رم و فیلم می بینم اما نه مثل قبل، می شینم و حسرت می خورم که این فیلم هم اومد روی پرده ی سینما و رفت اما من ندیدمش، که چقدر شوق دیدنش رو داشتم اما نشد. بی حوصلگی، تنبلی یا هزار بهونه ی دیگه برای خودم جور می کنم. پُرم از این جور بهونه ها... بهونه هایی که توی دلم می خندم بهشون اما تنها دلایلیه که می تونم بیارم... تو دادگاهی که هر روز برای خودم تشکیل می دم همیشه متهمم و با همین ها سعی می کنم خودم رو مبرا کنم.
***
دلم تنگ می شه برای اون روزها... شاید نمی نویسم تا حداقل هرکسی که نگاه می کنه فقط همون پست ها و همون روزها رو ببینه، روزهایی که خیلی دوستشون داشتم. دلم برای اون پیاده روی ها تنگ شده، از میدان تجریش تا پارک وی، تا میرداماد، تا هرجایی که حرف زدن هامون می بردمون...
***
رفته بودم مسافرت. آن قدر آسمون پر ستاره بود که دیگه دلم نمی خواد به آسمون این شهر نگاه کنم، تهران هم مثل خودم خسته است...
***
خاطره ها... عجیبند، گاه آن چنان می چسبند به آدم که حال فراموشش می شه و گاه آن چنان دورند که گویی اصلن گذشته ای وجود نداشته...
***
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آن وقت دیگر چیزی
آزارت نمی دهد
تکهای از شعر: رسول یونان
***
از ۲ بهمن تا به امروز خیلی چیز ها عوض شده، خیلی اتفاق ها برام افتاده. نمی دونم چرا تو هر بازی ای که شرکت می کنم همیشه غول مرحله آخر همون اول جلوی راهم سبز می شه.
***
کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد رو به پیشنهاد یکی از دوستام خوندم و دوستش داشتم. گاهی فکر می کنم کاش یه چنین اتفاقی برای من هم میفتاد تا واقعا ارزش زندگی رو می فهمیدم...
***
تیاتر مرغ دریایی و دایی وانیا رو دیدم هر دو از حسن معجونی، تیاتر های خوبی بودند و دوستشون داشتم اما بازی های تیاتر دایی وانیا به خاطر میانگین سنی بالاتر بازیگرهاش بیشتر به دلم نشست.
***
جدایی نادر از سیمین رو دیدم و خیلی دوستش داشتم، بازی ها، فیلمنامه، همه چی عالی بود.
***
رفتم کنسرت رضا یزدانی، خیلی عالی بود، خیلی وقت نیست که طرفدارشم ولی کارش رو دوست داشتم.
***
آدم ها رو نمی شه تو سختی ها شناخت، فقط سختی ها نیست که چهره ی آدم رو مشخص می کنه، گاهی مسائل پیش پاافتاده بیشتر کمکت می کنه تا آدم ها رو بشناسی