<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های یک انسان!</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com</link>
<description>گاهی حرفایی به ذهنم می رسه که باید نوشته بشوند. این جا می نویسمشان.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Mar 2012 00:27:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>منفی ۳</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;p&gt;ساعت ۱۲ است&lt;br /&gt;مرد طبقه ی سوم توی تختش می خزه&lt;br /&gt;دخترک طبقه بالاییش هم&lt;br /&gt;مردی توی محوطه راه می ره&lt;br /&gt;نگهبانا دور هم جمع شدند و حرف می زنند&lt;br /&gt;صدای ماشین ها رو می شه شنید،&lt;br /&gt;نور چراغ هاشون رو که تند رد می شه&lt;br /&gt;باد میاد&lt;br /&gt;وایستادم و نگاه می کنم&lt;br /&gt;زندگی جریان داره…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن ۱. انتهای خیابان هشتم رو دیدم، انتظارم بیشتر از این ها بود، فیلم نامه خوب نبود.&lt;br /&gt;اتفاقی که احساس می کنم خیلی وقته توی سینمامون افتاده اینه که اگه یه بازیگر خوب یه نقش رو خوب بازی کنه همون نقش روش می مونه، همون کاراکتر تکراری... و این بعد مدتی آزار دهنده می شه. این اتفاق توی انتهای خیابان هشتم هم افتاده…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن ۲. من آدم قابل اعتمادی ام.&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 00:27:09 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منفی ۲</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>جشنواره تئاتر فجر:&lt;br /&gt;پاورقی بد نبود، خاموشی دریا عالی بود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عمر چیزهای خوب کوتاهه ؛ همین باعث می شه باوری بهشون نداشته باشم...&lt;br /&gt;&quot;خاموشی دریا&quot;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 05 Feb 2012 23:17:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منفی ۱</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>دارم فکر می کنم چه جوابی بدم به کسی که اومده برام کامنت گذاشته که خدا رو خوش بیاد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;table class=&quot;cmTable&quot; cellpadding=&quot;2&quot; width=&quot;450&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;font-size: 9pt; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; border-right-color: rgb(223, 223, 223); border-right-width: 1px; border-right-style: solid; border-top-color: rgb(223, 223, 223); border-top-width: 1px; border-top-style: solid; border-left-color: rgb(223, 223, 223); border-left-width: 1px; border-left-style: solid; direction: rtl; border-bottom-color: rgb(223, 223, 223); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; border-collapse: collapse; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; width=&quot;100%&quot; colspan=&quot;6&quot; style=&quot;font-size: 9pt; &quot;&gt;کلا از خاطره ها نمی شود جدا شد مخصوصا اگه خاطره ******** باشد...&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;p&gt;هیچی...&lt;br /&gt;ترجیحن سکوت می کنیم!&lt;br /&gt;پ.ن : بعد مدت ها رفتم جشنواره ی فیلم فجر و &quot;&lt;a href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=fauqGpmNfBY&quot; title=&quot;آنونس فیلم برف روی کاج ها&quot;&gt;برف روی کاج ها&lt;/a&gt;&quot; رو دیدم و احساس کردم وقتم رو تلف نکردم...&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 23:03:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۹۷</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;این جا مدت هاست که روی همون ۹۶ مونده... دلم می سوزه برای این وبلاگ، که اگه زبون داشت تا حالا هزار تا فحش بهم داده بود... کاش زبون داشت.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;هنوز هم گالری می رم، تئاتر می رم و فیلم می بینم اما نه مثل قبل، می شینم و حسرت می خورم که این فیلم هم اومد روی پرده ی سینما و رفت اما من ندیدمش، که چقدر شوق دیدنش رو داشتم اما نشد. بی حوصلگی، تنبلی یا هزار بهونه ی دیگه برای خودم جور می کنم. پُرم از این جور بهونه ها... بهونه هایی که توی دلم می خندم بهشون اما تنها دلایلیه که می تونم بیارم... تو دادگاهی که هر روز برای خودم تشکیل می دم همیشه متهمم و با همین ها سعی می کنم خودم رو مبرا کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;دلم تنگ می شه برای اون روزها... شاید نمی نویسم تا حداقل هرکسی که نگاه می کنه فقط همون پست ها و همون روزها رو ببینه، روزهایی که خیلی دوستشون داشتم. دلم برای اون پیاده روی ها تنگ شده، از میدان تجریش تا پارک وی، تا میرداماد، تا هرجایی که حرف زدن هامون می بردمون...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;رفته بودم مسافرت. آن قدر آسمون پر ستاره بود که دیگه دلم نمی خواد به آسمون این شهر نگاه کنم، تهران هم مثل خودم خسته است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;خاطره ها... عجیبند، گاه آن چنان می چسبند به آدم که حال فراموشش می شه و گاه آن چنان دورند که گویی اصلن گذشته ای وجود نداشته...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;کاش می شد&lt;br /&gt;از خاطره ها جدا شد&lt;br /&gt;آن وقت دیگر چیزی &lt;br /&gt;آزارت نمی دهد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;تکه‌ای از شعر: رسول یونان&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 02:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت ۹۶</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;می خوام اولین پست سال ۱۳۹۰ ام رو روز ۱۳ به در بنویسم تا هرچقدرش رو که خواستین بذارین به حساب دروغ ۱۳.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;از ۲ بهمن تا به امروز خیلی چیز ها عوض شده، خیلی اتفاق ها برام افتاده. نمی دونم چرا تو هر بازی ای که شرکت می کنم همیشه غول مرحله آخر همون اول جلوی راهم سبز می شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد رو به پیشنهاد یکی از دوستام خوندم و دوستش داشتم. گاهی فکر می کنم کاش یه چنین اتفاقی برای من هم میفتاد تا واقعا ارزش زندگی رو می فهمیدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;تیاتر مرغ دریایی و دایی وانیا رو دیدم هر دو از حسن معجونی، تیاتر های خوبی بودند و دوستشون داشتم اما بازی های تیاتر دایی وانیا به خاطر میانگین سنی بالاتر بازیگرهاش بیشتر به دلم نشست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;جدایی نادر از سیمین رو دیدم و خیلی دوستش داشتم، بازی ها، فیلمنامه، همه چی عالی بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;رفتم کنسرت رضا یزدانی، خیلی عالی بود، خیلی وقت نیست که طرفدارشم ولی کارش رو دوست داشتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;آدم ها رو نمی شه تو سختی ها شناخت، فقط سختی ها نیست که چهره ی آدم رو مشخص می کنه، گاهی مسائل پیش پا‌افتاده بیشتر کمکت می کنه تا آدم ها رو بشناسی&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 17:30:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت ۹۵</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt; خیلی وقته که فکر ها توی کله ام تلنبار شدن، دستم به نوشتن نمی ره، با خودم دفنشون می کنم توی ذهنم، همه رو، چه خوب چه بد.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;روابط انسانی چند وقتیه که خیلی فکرم رو مشغول کرده، که چه راحت می شه به روابط تکیه کرد، بهشون وابسته شد و اون روابط به چه سادگی می تونن از بین برن، مهم نیست چقدر محکم بوده باشند، مهم نیست چقدر طولانی بودند، وقتی قراره یه رابطه ای تموم بشه کاریش نمی شه کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;دوستای جدیدی میان و سعی می کنن جاهای خالی رو پر کنند، اما مهم اون اطمینانیه که دیگه از دست رفته، اطمینان به این که طولانی شدن و به درازا کشیدن ممکنه باعث محکم شدن رابطه بشه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;این مدت می شه گفت ننوشتنم به خاطر این نبوده که مشغول کاری، دوستای جدید و تفریحات جدیدی پیدا کردم اما ذهنم مشغول بود، می نوشتم هر روز هزار هزار بار، هزار تا کاغذ توی مغزم سیاه کردم اما دلم به نوشتن تو هیچ جای دیگه ای نیومد، حرفا از آلونک گرم و نرمشون تو گوشه ی ذهنم بیرون نمی اومدن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;موقع امتحانات بود و خیلی کمتر کتاب خوندم، اما کتاب پنجره زودتر می میرد پوریا عالمی رو خوندم و دوست داشتم با این که خیلی از نوشته هایی که در مورد جنگ هستند خوشم نمیاد اما کتاب زندگی یک خانواده و حواشی زندگیشون رو که جنگ اون رو تحت شعاع قرار داده بود به خوبی نشون می ده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;تیاتر متولد ۱۳۶۱ رو دیدم، هر قسمت از زندگی یک دختر متولد ۱۳۶۱ رو یک نفر بازی می کرد، به نظرم بازی ها جای تحسین داشتند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمایشگاه باربد گلشیری در گالری آران برگزار می شه، نمایشگاه عجیب و متفاوتی بود، بعد مدت ها نمایشگاه نرفتن شروع خوبی بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;بالاخره برف اومد، دلم برای برف خیلی تنگ شده بود، اصلا نمی شه متولد زمستون بود و برف رو دوست نداشت، رفتم و روش راه رفتم و صدای فشرده شدنش زیر پام لذت بردم، کلی هم برف بازی کردم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://safzav.wordpress.com/&quot;&gt;بخوانیدش...&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 16:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت ۹۴</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;p&gt;گاهی عجیب حضور یک نفر می تونه همه چیز رو عوض کنه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;پاییز دوست داشتنی اومد... زیر اولین بارون هاش تاب سواری کردم، خیلی خوب بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;تنها بدی پاییز اینه که حساسیتم عود می کنه... تنبلی رو هم یه جوری می ذاریم به حساب همین حساسیت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;بعضی وقتا یه اتفاقاتی می افته که باعث تعجبت می شن. گاهی انقدر این اتفاق ها از نظرم غیرمنتظره و عجیب غریب اند انقدر شوکه ات می کنند که ذهنت کار نمی کنه که چجوری واکنش نشون بدی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;این روزها وب گردی می کنم، آهنگ گوش می دم، درس می خونم و حسرت کارهایی که می تونم و انجام نمی دم رو می خورم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://2taman.persianblog.ir/post/414/&quot;&gt;مثل من&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 18 Oct 2010 13:41:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت ۹۳</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>نصف سال ۸۹ هم گذشت و من هنوز باورم نمی‌شه، عجیب روزها می‌گذرند و نمی‌فهمم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;کم کار شدم این چند وقت، کتاب تازه ای نخوندم، خواستم تا بیشترین حد ممکن استراحت کنم و آماده باشم برای پاییز.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;صحرای دوبی، زن عربی می‌رقصید، چندتا از مردها پشتشان را کردند و من فکر می‌کردم اگر ایران بود آن ها پشتشان را نمی‌کردند، زن باید جایش را عوض می‌کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;گارفیلد خواندن ادامه دارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;صداها غلط اندازند، امروز مطمئن شدم.&lt;br /&gt;وقتی در مطب دکتر به حرف های بیماری که یک پرده بینمان فاصله بود گوش می کردم و در ذهنم برایش تصویر می‌ساختم. اما وقتی ویزیتم تمام شد، دیدم هیچ شباهتی با تصورات من نداشت، اما صداها انسان ها را زیباتر می سازند گاهی.&lt;br /&gt;من تصور خودم از آن پیرزن رو بیشتر دوست داشتم. با آن که سنش بیشتر بود اما دوست داشتنی تر بود.&lt;br /&gt;شاید هم ربطی به صداها ندارد، کلا تصویرهایی که در ذهنم می‌سازم از افراد و شخصیت ها برام مانوس‌ترند.&lt;br /&gt;برای همین هم هست وقتی فیلم کتابی رو ندیدم و شخصیت هایش رو بدون شناخت بازیگرهای فیلم برای خودم می‌سازم دیگر فیلم برام دلچسب نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;عادت کرده‌ام، عادت کرده‌ام کسی را در خیابانی، خانه‌ای، جایی ببینم و به یاد بیارم اما اون شخص هرچقدر هم سعی کنه هیچی از من یادش نیاد، گاه اسم‌ ها در ذهنم حک می‌شوند گاه چهره ها.&lt;br /&gt;درسته ناراحت کننده است اما آدم بهش عادت می‌کنه، دیگه خیلی ناراحت نمی‌شم که من رو به یاد نمیارن...&lt;br /&gt;اما برام خیلی عجیب بود کسی برخلاف روند همیشگی عمل کنه، خیلی خیلی عجیب بود.&lt;br /&gt;عجیب به همه چیز عادت می کنیم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;چرا این فردا که روز تغییر است نمی‌رسد؟&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 01:59:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت ۹۲</title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>


&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند&quot; حامد حبیبی و &quot;من گنجشک نیستم&quot; مصطفی مستور رو خوندم و دوستشون داشتم.&lt;br /&gt;چرا تم بیشتر کتاب های چاپ امسال &quot;مرگ&quot; بود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.hamshahrimags.com/NSite/Service/Mags/?Info=22&amp;Serv=7&amp;Case=10&quot;&gt;همشهری داستان&lt;/a&gt; می خوانم و دوستش دارم... سری جدید خیلی بهتر شده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;همچنان گارفیلد می خونم و هنوز به حال نرسیدم. گویی دارم تاریخ رو مرور می کنم، می خونم و می خونم و می بینم روزی که اون کاریکاتور چاپ شده من هنوز به دنیا نیومده بودم، به دنیا اومدم، یکساله شدم، دوساله شدم و...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;تیاتر &quot;همه ی فرزندان خانم آغا&quot; رو دیدم. همان گروه بازیگرهای &quot;خدافظی نکردی با نجمه، سورچی!&quot; بودند، با بازی های خوب، همان تم مذهبی ایرانی رو هم داشت. داستان فیلم با نگاهی به باغ آلبالو و مرغ دریایی چخوف نوشته شده بود. مشکل تیاتر این بود که داستان ها و گره های زیادی رو مطرح می کرد که در آخرش برای همه اشون پایانی پیدا نمی کردی. بی نهایت داستان کوتاه و خوب داشت اما در کنار هم قرار دادنشون خوب از آب در نیامده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;شب زنده داری های ماه رمضان هم کیفی داره... یک شب رو به پرسه در سینماها گذروندیم.&lt;br /&gt;مقلد شیطان رو دیدم، بازی ها خیلی خوب نبودند، داستان هم در بعضی مواقع جذابیتش رو از دست می داد...&lt;/p&gt;***&lt;br /&gt;تازگی ها زیاد پیاده روی می کنم... دنیایی تفاوت هست بین تنهایی پیاده روی کردن و تنها نبودن، تنهایی هدفون ها را می گذارم توی گوش هایم صدا را بلند می کنم تا سروصدای خیابان و مزاحم ها را نشنوم فکر می کنم، نگاه می کنم و گاهی هم چیزی می خونم. اما وقتی تنها نیستم باید قدم هایم رو تنظیم کنم، فکرهایم رو به زبان بیارم، گوش هایم رو برای شنیدن صدایی به جز صدای موزیک باز بذارم، هم از دید خودم و هم از دید همراهم به اطراف نگاه کنم، کتاب نمی خونم اما فکرها و حرف هایی که هنگام پیاده روی رد و بدل می شه از خواندنی ترین کتاب ها چیزی کم نداره. پیاده روی رو دوست دارم چه تنهایی چه همراه یک نفر دیگر، هر کدام به نوعی برام آموزنده است.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://shahrokhinejad.blogfa.com/post-389.aspx&quot;&gt;زمان پیاده روی&lt;/a&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;وقت گذروندن و حرف زدن از آدم هایی که می شناسیشون و در مورد اتفاقاتی که ازشون خبر نداشتی یک بعد از ظهر دوست داشتنی برام بوجود آورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;تازگی گاهی عکس می گیرم، عکس و عکاسی رو دوست دارم، خیلی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 02:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yaadname.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://yaadname.blogfa.com/post-82.aspx&quot;&gt;دوباره ۹ شهریور شد...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و من هنوز نمی دونم از ۹ شهریور بدم میاد یا نه...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 02:25:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaadname</dc:creator>
<guid>http://yaadname.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

