روز نوشت 40


امروز - دیروز- رفتم راهپیمایی. از میدان 7 تیر تا امیر آباد. از ساعت 5 تا 7 و نیم. حرف نمی زدیم. شعار نمی دادیم! فقط سکوت. سکوتمان سرشار از ناگفتنی ها بود. خیلی خوب بود.

هنوز هم اوضاع به هم ریخته است. خوشحالم هنوز امید داریم. امید برای تغییر!

روز نوشت 39


اوضاع به هم ریخته.
خیلی.

روز نوشت 38


کلاه بزرگی سرمان رفت.
از دیشب تا امروز فقط دعا می کنم از خواب بپرم و ببینم همه اش کابوس بوده.

روز نوشت 37


دوشنبه یه عالمه پیاده روی کردم. یه بار از طرفای میدان قدس تا قلهک. یه بار از قلهک تا سینما جوان. دوباره درباره ی الی رو دیدم. باز هم دوستش داشتم. نظر بقیه برام جالب بود. می گفتند 2 ساعت سر کار بودیم و ... خیلی تعجب کردم. خیلی. بعد که با خودم فکر کردم دیدم وقتی چار چنگولی و اخراجی های 2 فیلم های پر فروش اند. وقتی مردم حتی به بازی ها دقت نمی کنند. نمی دانم. شاید نباید تعجب کرد. شاید نباید انتظار داشت ...

دوشنبه از میدان قدس تا طرفای پل مدیریت هم پیاده رفتم. شب بود و خیابونا شلوغ. همه ی طرفدارای موسوی ریخته بودند بیرون. زن و شوهری برگ سبز دستشان گرفته بودند و شعار می دادند. صحنه های دیدنی زیاد بود. و من طرفدار کروبی در میان انبوه جمعیت سبزپوش پیش می رفتم.

انتخابات... فقط 2 روز چقدر زود گذشت.

روز نوشت 36

دیروز رفتم فیلم دربازه ی الی رو دیدم. قشنگ بود. ملموس بود. بازی ها خیلی خوب بود. این که فیلم با موقعیت ها درگیرت می کنه رو دوست داشتم. شاید دوباره هم رفتم فیلم رو ببینم. ارزششو داره.

چند روز پیش با دوستان رفتیم طرفای دماوند. چه لذتی دارد در شهر نبودن. خیلی خوب بود. برای یه مدت کوتاه هم که شده از مسائلی که ذهنت رو مشغول می کنه دور باشی و از همه چی لذت ببری.

کتاب به طرف صفر آگاتا کریستی رو تازگی ها تمام کردم. کتاب برای خوندن زیاد دارم. ولی وقت کم است.

دیروز یهو هوس کردم بزنم بیرون. رفتم یه گوشه ی دنج برای خودم نشستم. نیاز داشتم فکر کنم. دارم موجود عجیبی می شم.

روز نوشت 35


سایه ها رو دوست دارم چون هیچ نشونی از صاحباشون ندارند.

روز نوشت 34


دیشب منچستر با به نمایش گذاشتن یک بازی ضعیف در مقابل بارسلونا سر تعظیم فرود آورد و به مدال نقره در جام قهرمانان بسنده کرد.
از وقتی بارسلونا گل دوم رو به ثمر رسوند مطمئن شدم که منچستر بازی رو نخواهد برد. گریه می کردم و فکر می کردم چرا؟؟ چرا منچستر که انقدر قویه باید این طوری بازی کنه؟ چرا تیمی که همه ی کارشناسا از بردش مطمئن بودند باید انقدر مفتضحانه ببازه؟
دلیل باخت منچستر کاملا واضحه. موجودی به نام غرور! همه اطمینان داشتیم که منچستر بهترینه. همه مطمئن بودن بازی رو خواهیم برد. یه اطمینان کاذب که به طرز فجیعی باعث باخت منچستر شد. فینال پارسال تمام بازیکنان چلسی ناراحت بودند گریه می کردند. امسال جز چشم های سرخ اندک بازیکنان که اشکی هم در پی نداشت کدام یک از بازیکنان غرور خودش رو کنار گذاشت؟ نه نام منچستر با غرور عجین شده. غروری که بالاخره منچستر رو زمین زد. اما باز هم با اون همراه خواهد بود.

روز نوشت 33


امروز با چند تا از دوستام پا شدیم رفتیم ستاد انتخاباتی کروبی و موسوی.
تو ستاد انتخاباتی موسوی بهمون روبان و شال سبز و پوستر و این جور چیزا دادن و کلی تحویلمون گرفتن.
ولی ستاد انتخاباتی کروبی از این خبرا نبود اصلا اگه حواس یکی از بچه ها نبود که از جلوش رد می شدیم بدون این که ببینیمش. توی ستاد هم یه بروشور بهمون دادن ما هم چند تا سوال پرسیدیم.

با این که من -هنوز- کاملا بی طرفم اما به نظرم موسوی در جذب جوونا خیلی از کروبی بهتر عمل کرده.

فیس بوک دیگه فیلتر نیست!!!

روز نوشت 32


به این علت که منچستر قهرمان شد ، به دلیل این که فیس بوک فیلتر شد اما فیلترشکنش قبلش رسیده بود ، به خاطر این که در آرامشم ، چون همه با من در صلح اند و من هم همیشه دنبال یه دلیل برای شاد بودن می گردم واقعا می تونم الآن خوشحال نباشم - یا حداقل این که ناراحت نباشم-؟؟

مسخرست اما من تا دلیلی برای شاد بودن پیدا نکنم شاد نیستم یعنی نمی تونم باشم. خودمم نمی دونم چرا.

روز نوشت 31


چرا همه چیز دست در دست هم داده اند تا من شاد نباشم؟