روز نوشت ۸۶


چند روز پیش وایستاده بودم منتظر اتوبوس، یه کم اونورتر یه مردی با موتور وایستاده بود. همون موقع به این فکر افتادم یه مورد ۶ هم باید به لیست بازی پست قبلی اضافه کنم.
۶- سوار موتور می شدم و همین جور تو خیابونا باهاش می گشتم.

***
دو شنبه و سه شنبه به اندازه ی صد روز بهم خوش گذشت...

***
دیروز باد به جای من قاصدک هایم را فوت کرده بود.

***
تو اتوبوس نشسته بودم که یهو یه ایده به نظرم اومد... در تمام راه تا خونه همین طور تکمیل می شد، رفتم و برای خودم دفتر و خودکار نو خریدم ، ایده روی کاغذ اومد، بد داستانی نشد، اما نیاز به تغییرات داره.

***
وقتی می شینم و با خودم حساب می کنم که چه کار ها می خوام بکنم دلم می گیره، احساس می کنم برای انجام دادنشون تا ابد زمان لازم دارم.

***
چند وقتیه با خودم قرار گذاشتم اگه یهو هوس کردم یه کاری کنم انجامش بدم، تا الآن که خیلی خوب بودند این تصمیم های ناگهانی ام.

***
برگشت و گفت آدم ها همیشه به خاطر ترس از تغییر، حاضرن توجیه برای خودشون بیارن. و خودشون رو قانع کنند که وضعیت فعلی خوبه.
من همیشه به دنبال تغییر بودم و ازش استقبال می کنم. به خاطر همین الآن هم دارم تمام سعی ام رو می کنم که این وضعیت فعلی رو عوض کنم...

روز نوشت ۸۵


دو من دعوتم کرده به یه بازی: به این شکل که "اگر به جنس مخالف خود تبدیل شوید، 5 تا کاری که دوست دارید انجام دهید چیست؟
۱. می رفتم سربازی
۲. همه اش کلاه می ذاشتم سرم.
۳. می رفتم کلاس پارکور یاد می گرفتم
۴. با خیلی از کسایی که دوسشون دارم صمیمی تر می شدم.
۵. می شستم و به فکرای دختر جوونا می خندیدم. :دی

***
به طرز عجیبی عاشق قاصدکم. هر روز که بر می گردم خونه چند تا می بینم و فوت می کنم...

***
دارم این مردم نازنین رضا کیانیان رو می خونم. نه نثرش قویه نه طنزش. خوبه که آدم اتفاقایی که براش می افتن رو بنویسه اما...

***
کم پیش میاد که دیگه نتونم یه حرفی رو تو دلم نگه دارم... اما پیش میاد...

***
همیشه در بیان احساساتم مشکل داشتم...
نه می تونم به یه نفر بفهمونم که برام خیلی مهمه نه می تونم نشون بدم که ناراحتی ام علتش یه نفر نیست.
تنها احساسی که در من به راحتی بروز داده می شه متاسفانه عصبانیته که حتی گاهی اون هم به اشتباه برداشت می شه.

***‪

گاهی درد و دل حتی تو این درد و دل حتی تو این دنیای مجازی هم خیلی آدم رو خالی می کنه.

***
گم کردن چیز ها خیلی اذیتم می کنه... حتی اگه یه سیم کوچیک باشه.

***
چند تا از کلاسام رو کنسل کردم به جاش می رم ورزش، حداقلش اینه که دیگه هر روز که می رسم خونه خیلی خسته نیستم.

***
عجب هوایی بود... از تک تک رعد و برقاش لذت بردم.

***
تا حالا فکر کردین اگه تو بارون برف پاک کن ماشین یهو خراب بشه چی می شه؟

***
همه ی پست ها رو می خونم اما نمی دونم چرا کامنت دونی ام خشک شده...

روز نوشت ۸۴


کوه… از کوه رفتن خیلی لذت می برم...
چند وقت پیش که با دوستان رفتیم خیلی بهم خوش گذشت جای همه خالی.

***
نمی دونم چرا اما از این که تو یه جایی که انتظار ندارم یه آشنا، یه دوست و… رو ببینم خوشم میاد…
برام جالبه که چطور این اتفاقات تصادفی میفته…

***
هیچ  کاهانی رو دیدم، بازی ها خیلی خوب بود… داستان هم از نظرم خوب بود من خوشم اومد کلا
اما به نظرم تسویه حساب اصلا خوب نبود.

***
سوال سخت، همه چیز را نمی توان گفت، این جاست  که می فهمی کلمات چقدر محدودند.

***
این روزهای تعطیلی زیاد می خوابیدم و زیاد رویا می دیدم، یه جورایی نصف روزام تو رویاهام می گذشت، تو رویاهام می رفتم کتاب فروشی، خونه ی دوستام… یه جورایی عجیب بود و هم دوست داشتنی.

***
اومد پیشم، همیشه کسیه که همه حرفاشون رو بهش می زنن و اون هم همه ی حرفهای خودش و دیگرون رو به من می گه منم گاهی باهاش درد دل می کنم اما این دفعه که اومد انگار دلش پر بود. تا ثانیه ی آخر حرف زد و بعد رفت و من رو با یه عالمه حرف که نمی دونستم به کی بگم تنها گذاشت.

***
عجیب بود برام حرفی که بهم می زد دقیقا همون چیزی بود که خودم داشتم بهش فکر می کردم.

***
برنامه ریزی یعنی ممکنه من بتونم بهش عمل کنم؟

***
این مدت بیکار نبودم. آویشن قشنگ نیست، ابر صورتی و تاکسی نوشت دیگر رو خوندم و دوستشان داشتم.