منفی ۷

آدم ها رو راحت برای خودم بت می کنم
بدی این بت ها هم اینه که خیلی زووود می شکنن...

***
صدای سوت می پیچه توی گوشم
فکر می کنم به تهران نورانی و ساکت این ساعت شب
به زلزله ها و پس لرزه هایی که تمومی ندارند
اگه زلزله بیاد...؟

منفی ۶

ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه ی صبحه
تو بالکن ایستادم و بیرون رو نگاه می کنم
خفاش ها مشغول رقص شبانگاهیشون هستن
دختر طبقه ی همکف تازه داره میره خونه
یه نفر هم تو محوطه در حال پیاده رویه
چراغ های روشن رو می شمرم...
۲۵ تان
جدا ساعت ۴ صبحه؟

***
تموم شد...
حالا دیگه حدودن می تونم بگم راحت شدم و دیگه از دست کنکور خلاص شدم
بالاخره یه کم آرامش

***
تو بالکن ایستادم و دارم فکر می کنم
به یه شعر، به هر شعری که بیاد تو ذهنم
جماعت من دیگه حوصله ندارم، به خوب امید و از بد گله ندارم...

***
فیلم ندیدم و سوژه ی هیچ کدوم از فیلم های روی پرده هم به دلم نمی شینه
تئاتر نیما دهقانی اما خیلی خوب بود، هم ایده، هم اجرا و هم اون احساسی که بهت می ده
دارم هزار و یک شب می خونم