روز نوشت 74


نگاهی به کارهام انداخت و گفت خیلی بهتر شدن اما کلا از نظرت "سر" یه چیزه بی ارزشه...!!!
دلیلش رو هنوز خودم هم پیدا نکردم.

***
این چند روز مهمان دانشگاه شریف بودیم اتفاقات جالب زیاد افتاد...

***
بچه که بودم عاشق این بودم که وایستم و به کتابخونه ام نگاه کنم که پر بود از کتاب هایی که همشون رو خونده بودم. گاهی در می آوردمشون، می شمردم و دوباره می ذاشتمشون تو کتابخونه. اما تازگی ها سعی می کنم به کتابخونه ام نگاه نکنم تا نبینم چند تا کتاب نخونده فقط تو کتابخونه ی خودم پیدا می شه...
چند وقتیه کمتر کتاب می خونم...

***
سرما خوردم!

روز نوشت 73


آدم اهل ریسکی نیستم اما از ریسک خوشم میاد. از این که زندگیت به یه مو بند باشه و تو به خودت و اون مو اعتماد کنی.

***
تئاتر "جن گیر" رو دیدم. نمی دونم، شاید من توقعم از تئاتر رفتن متفاوته. من انتظار تئاتر جدی رو داشتم ولی طنز بود - طنزش هم می تونست خیلی بهتر باشه - به خاطر همین خیلی خوشم نیومد.

***
دیشب تو آسمون شهاب دیدم... خیلی فکر کردم که چه آرزویی کنم اما به نتیجه ای نرسیدم. نه این که آرزویی نداشته باشم اما نمی دونم کدوم مهمتره.

***
چهارشنبه کافه پراگ پر از دود تولد من بزرگ... پنجشنبه کافه هوم با گروه دیگه ای از دوستام... جمعه کافه لورکا بعد از تئاتر و امروز... هر کدوم از این روزها و اتفاقات برام لذت بخش بودند اما لذت هیچ کدوم قابل مقایسه با دیگری نبود...

***
راست می گی... من هم انتظارم بیشتر از این هاست. اما بعد که می شینم و فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خب... درسته برای بهتر شدنش باید تلاش کنیم اما همین هم غنیمته.

***
وقت نشد... زمان - حداقل از نظر من - با حداکثر سرعتش گذشت... چرا انقدر زمان زود می گذره؟

***
خانه تاریک... سکوت... حتی گربه هم آروم نشسته و داره به من نگاه می کنه. به من که راه می رم، فکر می کنم و می نویسم...

روز نوشت 72


گفتم می دانی؟ فکر می کنم فهمیدم چرا چهره ی آدم ها رو خوب نمی بینم. چون وقتی باهاشون حرف می زنم دوست دارم تمام نگاهم به چشاشون باشه.
نگاهم کرد: اتفاقا مشکل من اینه که نمی تونم تو چشمای بقیه نگاه کنم.
فکر کردم. شاید به همین خاطر است من بیشتر می تونم به آدمها اعتماد و اطمینان کنم.

***
از دعوا بیزارم ولی بحث کردن رو خیلی دوست دارم. حاضرم ساعت ها بشینم و در مورد یک موضوع با افراد بحث کنم.
اما تازگی ها مشکلی پیدا کردم گاه بحث ام با دیگران دعوا برداشت می شود. من از دعوا متنفرم!!

***
بالاخره همدیگر رو دیدیم. من سکوت. او سکوت. سکوت او را نمی دانم اما سکوت من از خوشحالی بود.

***
قبلا هیچ کس چنین حرفی بهم نمی زد اما جدیدا زیاد بهم می گن که ساکتی. سکوت من به خاطر این است که از شنونده بودن لذت می برم.

***
خاطرات، خاطرات، خاطرات زیاد می شوند و من در آن ها غرق تر.

***
مشکل وقتی پیش می آید که فکر می کنی هیچ مشکلی نیست.

***
بدی آرامش اینه که معلوم نیست آرامش قبل از طوفانه یا آرامش بعد از طوفان.