روز نوشت ۱۴


مرگ...
نامش آن چنان لرزه ای بر تنم می اندازد که فکرش را هم نمی کردم.
لغت غریبی نیست. می شناسیمش. اما تا وقتی که بویش را در نزدیکی خود استشمام نمی کنیم جدیش نمی گیریم.
مرگ...
دوباره تنم می لرزد...
دوستی از بین ما رفت. یادش زنده باد.

روز نوشت ۱۳


تمام کلماتی را که می خواستم بنویسم هزاران بار با خودم مرور کرده بودم...
دستانم فراموش کار شده اند...
حرف هایم را از یاد برده اند...
هیچ ...
تنها کلمه ایست که از آن همه حرف که در دلم انبار شده بود به یاد دارم.

روز نوشت ۱۲


شک...

چرا این کار و کردی؟؟ حتما دلیلش ... بوده!!
چرا این حرف و زدی؟؟ حتما دلیلش ... بوده!!
چرا؟؟  چرا؟؟ چرا؟؟

هیچ چیزی تو دنیا به اندازه ی شک منو اذیت نمی کنه.

وقتی با یه نفر دوستی انتظار داری همون طور که تو بهش اعتماد می کنی اونم بهت اعتماد کنه نه این که...

شک...
شک...

روز نوشت ۱۱


سروناز سیدی شاعر آبسوارک در گذشت.

روز نوشت ۱۰


امروز...صبح برف اومد!!!
باورم نمی شد ولی اومد...

...

کلا تصمیم گرفتم عوض شم...
خیلی هم جدی این تصمیم رو گرفتم...
یهو امروز صبح حس کردم باید یه کاری بکنم...
به این نتیجه رسیدم که این شکلی نمی شه به زندگی ادامه داد...

من می خوام از تک تک لحظات زندگیم لذت ببرم...
می خوام...
فقط می خوام شاد باشم...

روز نوشت ۹


امروز... دیگه دلم نخواست زیر بارون بمونم...
چون صبر نکردم تا دلم چیزی بگه...
رفتم زیر بارون و یه عالمه خیس شدم...
خیلی حس خوبی بود...
دلم می خواست همون جا می موندم...
دلم می خواست...
نه دیگه دلم هیچی نمی خواست!

روز نوشت ۸


امروز...

به این نتیجه رسیدم ادم ها چقد زود با یه اتفاق ساده حال و وضعشون عوض می شه.
همین خود من که دیروز کمی تا قسمتی ناراحت بودم امروز به خاطر یه چیز کوچیک شاد شاد شدم.

ادم ها دنبال یه بهونه می گردن برای شاد بودن بعضی وقتا اون بهونه هر چقد هم کوچیک باشه ادم رو سر حال می اره اما بعضی وقتا یه کم طول می کشه تا ادم از اون وضعی که یه مدت توش بوده بیرون بیاد.

روز نوشت ۷


روز ها می گذره و من 2باره حوصله ی نوشتن رو از دست داده ام...

امروز...
منچستر برد.
حتی حوصله ندارم بگم هورا!

امروز...
بارون اومد و من دلم نمی خواست از جام تکون بخورم و برم زیر سقف وایستم...
دلم می خواست خیس بشم...
خیس خیس خیس!

روز نوشت ۶


جواب یکی از خوانندگان...تلفنه که اره چون دعوت شدم جایی و کلی کیف کردم...
خود شریعتی هم چیز خاصی نداره ولی کوچه پس کوچه هاش خیلی خوشگلن حالا احتمالا یکی 2 تا عکس می زارم.
نشانه ی 4 رو خوندم. منم دوسش دارم اما پوآرو یه چیز دیگه است. البته 2 تا تیپ متفاوت اند قابل مقایسه نیستند.
واااااااااااای کلا من شب و سکوتش رو خیلی دوس دارم...
کیف می ده باسه ی پیاده روی...

؟؟؟...
نمی دونم عنوان این قسمت رو چی بنویسم اها فهمیدم:

یکی از دوستام...
من یه دوستی دارم که خیلی بچه ی خوبیه اما چند روزه کاراش گیجم کرده حالا عرض می کنم چی کار کرده...
ایشون یه خورده کله شقه فجیع هم دنبال ازادی و این جور چیزاست حالا به خاطر یه بحث مسخره با مامانش یه حرفی زده مامانشم جدی گرفته و دنبالشو گرفته دوستمم سر حرفش وایستاده از خر شیطونم پایین نمی اد...
دوستم برگشت خیلی جدی گفت من می دونم حالا که دارم این کارو می کنم هر روز با همه دعوام می شه یه چند وقت دیگه ام می شم دختر فراری اما این کارو می خوام بکنم...
در حدی که مامانش ازش رضایت نامه گرفته که خودش خواسته که اگه چند سال دیگه اومد خر مامانشو گرفت که چرا گذاشتی من این کارو بکنم بگه بیا خودت امضا کردی که به خواست خودت این کار رو کردی...
شما اگه جای من بودین از این کار دوستم خیلی خیلی خیلی تعجب نمی کردین؟؟؟

چند شب پیش...
لیورپول توسط چلسی ترکونده شد و دهان ما باز موند...

همون شب...
بارسلونا بایرن مونیخ رو با کف کوچه یکی کرد و دهان ما کف کرد...

شب پیشش...
منچستر با پورتو 2-2 مساوی کرد...
با یه بازی یه خیلی بد و چشمان ما 500000000 تا شد.

* نتیجه گیری اخلاقی: ما دیگر فوتبال نگاه نمی کنیم تا اعضای بدنمان سالم بمانند و کج و کوله نشویم!!!

روز نوشت ۵


امروز...همه چی گند بود. منم جیم شدم زدم بیرون رفتم شریعتی تو کوچه پس کوچه هاش قدم می زدم.
دلم نمی خواست وقتش برسه که بیام خونه اما رسید...
و دوباره همه چیز گند شد...
هی همین الان بهم تلفن شد!!!
و....
دنیا 2باره شیرین شد!

وااااااااااای انقد دلم می خواد بنویسم اما وقت ندارم ایشالا فردا پس فردا!

روز نوشت ۴


امروز...رفتن یه کم طرفای شریعتی گشتم.
کلا از شریعتی خوشم میاد نمی دونم چرا.
خونه هاشم خیلی گوگولی ان - قدیمی ها-

دیشب...
منچستر با یه بازیه خیلی بد مساوی کرد 2-2!

امروز...
به این نتیجه رسیدم اون چیزی که وقتی تو ماشینی می بینی خیلی فرق داره با اون چیزی که وقتی پیاده ای

الان...
مغزم کار نمی کنه...
دستم نمی نویسه...

روز نوشت ۳


امروز...
نشستم چند تا قسمت جدید فصل 5 لاست (Lost) رو دیدم 9 و 10 و 11.
آدم کف می کنه انقد جریانش توپه!
خیلی خوبه!!
یه جوری فریبت می ده باهات بازی می کنه همیشه یه قدم عقبی!
فقط یه چیزی که تو فصل 5 من دوست ندارم اینه که به جز شخصیت اصلی ها خیلی ها رو که تو فصل های قبل بودن دیگه معلوم نیست چی به سرشون میاد!

فردا...
بهتره بگم امروز 34 دقیقه است که شروع شده!

روز نوشت ۲


خب...

دیروز...
یه کتاب شرلوک هلمز و تموم کردم.
دوسش داشتم اما هنوز هم پوآرو رو ترجیح می دم.

باز هم دیروز...
منچستریونایتد بازی داشت...
داشتم سکته می کردم...
دقیقه ی 14 یه گل زدیم...
دقیقه ی 30 یه گل خوردیم...
دقیقه ی 58 یه گل خوردیم...
دقیقه ی 81 یه گل زدیم...
5 دقیقه وقت اضافه برای نیمه ی دوم...
دقیقه ی 93 یه گل زدیم...
و...
بردیم!!
حالا اگه یه سوال ازتون بپرسن که خرشانس ترین تیم کدومه چی می گین؟؟

امروز...
با دوستان به این نتیجه رسیدیم که انقد عید رفتیم مهمونی تو این 3 روز که مهمونی نرفتیم خسته شدیم!!
حالا من موندم تابستون تموم شه می خوایم چی کار کنیم.
تازه ما که از الان شروع کردیم به روزشماری برای تابستون...

ولی قبل از تابستون کارگاه هم داریم که دلم خیلی شورشو می زنه! آخه سال اوله و ...
23 روز تا کارگاه!!

روز نوشت ۱


عید تموم شد. در واقع تا حدودی ازادی تام هم تموم شد دوباره درس و مدرسه دوباره کار...

چند روز پیش...
رفتم سوپر استار رو دیدم.
خیلی فیلم قشنگی بود. حق شهاب حسینی سیمرغ که چه عرض کنم 40مرغ بود.
ولی نقش بچه ای که 14-15 سالش بود به همه چی میومد جز دختر 14-15 ساله.

زندگی دوباره از سر گرفته شده.

کتاب کیمیاگر رو خوندم دوسش داشتم بعدا چندتا از جمله خوباشو می گزارم.

یکی پرسیده بود چرا گفتی تیم ملی باخت اما علی دایی اخراج شد.
منظورم این بود با وجود این که یه اتفاق بد افتاده بود اما باعث شد یه اتفاق خوب بیفته.

عیدنامه ۶


سلام یه مدتی دستم می رفت که بنویسم اما نمی رفت که بیام اینترنت و آپ کنم.

چند روز پیش...
تیم ملی با یک بازی بسیار ضعیف شانس خودشو برای صعود فجیع کم کرد اما باعث شد علی دایی از تیم ملی اخراج بشه!

یه روز بعد چند روز پیش...
کاشف به عمل اومد اون دوستم فقط می خواسته پارچه نوشته ها رو مسخره کنه.
ولی به قول خودش تبعاتش زیاااااااااااااااااد بود.

دیروز...
به این نتیجه رسیدم تعطیلات داره تموم میشه در نتیجه عید داره تموم میشه در نتیجه عیدنامه ها هم باید تموم بشن.

امروز...
بالاخره دستم و شرایط راه را هموار کردند که بیام بنویسم.
به این نتیجه رسیدم تا فیلم ها رو از روی پرده ور نداشتن باید برم ببینمشون.

عیدنامه ۵


امروز ...
هنوز شروع نشده وقتی دارم اینو می نویسم اما خب می دونم چی قراره بشه.
امروز مهمون داریم ... نه که بازی تیم ملیه در نتیجه کل آشنایان جمع – به عبارتی تلپ – می شن خونه ی ما.
من کلا حوصله ی مهمونی ندارم اما با بعضی ها می شه کنار اومد.

دیروز ...
کتاب ناتوردشت رو تموم کردم...
دوستش داشتم. نثرش یه جوری نیست که اذیت کنه لحنشم دوست داشتنیه. از الان دارم لحظه شماری می کنم تا برم کتابای دیگه ی سلینجر رو بخرم. چیزی می شناسین معرفی کنین بهم؟؟

عیدنامه ۴


۱. امروز قرار بود با چندتن از دوستان بریم دماوند پیاده روی.من هم خوشحال بودم چون حوصلم سر رفته بود.
اما به دلایلی که اشاره نمی کنم نشد.
منم بسیار ناراحت بودم و دلم فجیع گرفته بود.
ولی انگار رفتن دوستان هم به هم خورد و نرفتن!!!!!
این جاست که می گن از ناراحتی مردم نباید خوشحال شد ما هم که نشدیم شدیم؟؟

۲.؟؟؟؟؟

عیدنامه ۳


امروز...
روز سینما رفتن بود رفتم ۲۰ رو دیدم:
نظرم:
فیلم خوبی بود اما داستان کوتاهی داشت در واقع اگه اضافاتو از سر و ته فیلمنامه می زدی می شد یه فیلم کوتاه ۳۰دقه ای. اما خدایی خمسه خوب بازی کرده بود فکر کنم ۳۰مرغ حقش بود.

عیدنامه ۲


۱. فک کن یه نفرو ۶ ماهه ندیدم خییییییییییییلییییییییی هم دلم براش تنگ شده حالا قراره امروز فردا ببینمش!!خبر از این خوش تر نمی شد به من داد!

۲. اصلا با سالی که نکوست از بهارش پیداست موافق نیستم:
۲ دقه بعد از سال تحویل دعواها شروع شد تاااا عصر ۱ فروردین هم ادامه داشت. بعد رفتیم مسافرت مسافرتی که در عالی بودنش هیچ مسافرتی به پاش نمی رسه!! حالا هم که ....
بازم میگین سالی که نکوست از بهارش پیداست؟؟؟

عیدنامه ۱


اول و دوم و سوم و تا حدودی چهارم فروردین به سرعت برق و باد گذشت...
خیلی بده عید که این همه منتظرش بودی بیا اما تو هیچ کار خاصی نکنی!!