روز نوشت 50
اولین موضوع از 12 تا رو نوشتم.
تئاتر "سگ سکوت" رو بالاخره دیدم. بازی ها و دکور خوب بود. اما داستان...عجیب بود. خیلی به دلم ننشست.
چه لذتی داشت با دوستم زیر سایه ی درختا روی چمن نشستن و کتاب خوندن.
***"پرواز"
مثل شب های قبل با رویای پرواز به خواب رفت. خواب پریدن دید و با امید به واقعیت پیوستن آن از جایش بر خاست. بعد از مدت ها کلنجار رفتن تصمیمش را گرفت، امروز دیگر باید عزمش را جزم می کرد، تردید هایش را به کناری می گذاشت و آنچه را که مدت ها به دنبالش بود انجام می داد. امروز روز بزرگی برایش بود.
بالای صخره ی بلندی رفت. ظهر شده بود. آفتاب می درخشید. باد ملایمی در حال وزیدن بود. برای بار هزارم به دستانش نگریست و با خودش تکرار کرد: من می تونم، من می تونم. مگه من با بقیه ی پرنده ها فرق می کنم؟ آرام می پرم، بال می زنم و بعد... به آرزویی که مدت هاست به دنبالشم می رسم.
اندکی عقب رفت و شروع به دویدن کرد. به لبه ی صخره که رسید پرید. چشمانش را بست، پاهایش را جمع کرد و آن گاه شروع به بال زدن کرد. جریان باد به صورتش می خورد. می ترسید چشمانش را باز کند. می ترسید این هم یک رویا باشد مانند همه ی رویاهایش. به آرامی چشمانش را باز کرد. به پایین پایش نگاه کرد. نه هنوز زنده بود. بالاخره موفق شده بود.
احساس غریبی داشت. خواست اندکی به زمین نزدیک تر شود. صورتش را رو به پایین گرداند و محکم بال زد. از جایش تکان نخورد. از بال زدن دست کشید. به بالای سرش نگاه کرد. شاخه ای را دید که او را محکم در بر گرفته بود.