رفتم "خاک آشنا" رو دیدم. اگه می گذاشتند فیلم خوبی بود. داستان جالبی داشت. اما انقدر از فیلم زده بودند که هیچی از آن نمانده بود.

***
عدم:

از پله ها بالا می رفت. مردم زیادی آنجا جمع شده بودند. صدای هق هق زنی را می شنید. مادرش بود احتمالا. به خودش فکر کرد. به رویاها ،به آرزوها ، به اشتباههایش که در آخر او را به آنجا کشانده بودند، گریه اش گرفت. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. به پله ها نگاه کرد. گویا هزار سال راه بود تا آن بالا. پاهایش می لرزیدند. دستهایش را گرفتند و او را بالا بردند. حال فقط یک چیز در مقابلش قرار داشت. طنابی بلند. با التماس نگاهی به مادر و پدرش کرد. چشمانش را بست. چیزی روی سرش کشیدند. به همین سادگی پایان یافت!