روز نوشت 60
9 شهریور رو دوست ندارم. هیچ وقت فراموش نمی کنم. با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. مادرم گریه می کرد. بدون جواب دادن به سوالاتم از خانه بیرون رفت. برگشت و تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. گریه کردم. خیلی. کوچک بودم و به همین خاطر در مراسم ها شرکت نکردم. همون موقع ها بود که خوابش رو دیدم. خوشحال بود.
نمی دونم 9 شهریور رو دوست داشته باشم یا نه. نمی دونم.
***
بچه که بودم زیاد خواب نمی دیدم. اگر هم می دیدم بیشترش کابوس بود، آن هم کابوس مرگ خودم. بزرگ تر که شدم همان ها را هم دیگر ندیدم. گاهی فکر می کنم همان کابوس ها را هم به خواب ندیدن ترجیح می دم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ ساعت 0:26 توسط انسان
|