چند روز پیش وایستاده بودم منتظر اتوبوس، یه کم اونورتر یه مردی با موتور وایستاده بود. همون موقع به این فکر افتادم یه مورد ۶ هم باید به لیست بازی پست قبلی اضافه کنم.
۶- سوار موتور می شدم و همین جور تو خیابونا باهاش می گشتم.

***
دو شنبه و سه شنبه به اندازه ی صد روز بهم خوش گذشت...

***
دیروز باد به جای من قاصدک هایم را فوت کرده بود.

***
تو اتوبوس نشسته بودم که یهو یه ایده به نظرم اومد... در تمام راه تا خونه همین طور تکمیل می شد، رفتم و برای خودم دفتر و خودکار نو خریدم ، ایده روی کاغذ اومد، بد داستانی نشد، اما نیاز به تغییرات داره.

***
وقتی می شینم و با خودم حساب می کنم که چه کار ها می خوام بکنم دلم می گیره، احساس می کنم برای انجام دادنشون تا ابد زمان لازم دارم.

***
چند وقتیه با خودم قرار گذاشتم اگه یهو هوس کردم یه کاری کنم انجامش بدم، تا الآن که خیلی خوب بودند این تصمیم های ناگهانی ام.

***
برگشت و گفت آدم ها همیشه به خاطر ترس از تغییر، حاضرن توجیه برای خودشون بیارن. و خودشون رو قانع کنند که وضعیت فعلی خوبه.
من همیشه به دنبال تغییر بودم و ازش استقبال می کنم. به خاطر همین الآن هم دارم تمام سعی ام رو می کنم که این وضعیت فعلی رو عوض کنم...