روز نوشت ۸۱
از خواب پریدم، از اون جایی که ساعتم رو چند روزیه گم کردم ساعت آی پادم رو نگاه کردم، 6 و نیم. تا ده دقیقه ی دیگه باید آماده می شدم، تند آماده شدم و راس 6 و چهل دقیقه از خونه زدم بیرون تو راه دوستی رو که مدت طولانی ای بود ندیده بودم دیدم گفتم "سلام! من دیرم شده! خدافظ!" وقتی منتظر بودم که بیان دنبالم یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم... زمانی که 2 تا ساعت نشون می دادند بل هم فرق داشتند زنگ زدم 119: ساعت 6 و 20 دقیقه!!!
البته بد هم نشد همون راهی رو که اومده بودم برگشتم به دوستم گفتم "سلام! گویا دیرم نشده..."
***
می خوام صبح ها برم پیاده روی شاید این طوری خواب از سرم بپره و همش در حال خمـــــیـــــاااازه کشیدن نباشم.
***
پنجشنبه قرار بود با دوستام برم بیرون اما ثانیه ی آخر برام مشکلی پیش اومد و نتونستم برم، ناراحت بودم، اما گویا قرارم کنسل شده بود تا اتفاقات بهتری بیفته... پنجشنبه ی خیلی خوبی بود.
***
نشستم
هر چی حرف زدیم رو بنویسم چون دیگه به حافظه ام اطمینان ندارم ولی دلم هم
نمی خواد حرفها یادم بره، هی می نوشتم، هی می نوشتم و باز یه چیز دیگه یادم
میومد تو یه ساعت می شه خیلی حرف زد خیلی...
شاید کار کلا کار بدی نباشه، این که ریز به ریز اتفاقات رو بنویسم...
***
عیار 14 رو دیدم، بازی فروتن خوب بود، داستان و شخصیت پردازی ها می تونست خیلی بهتر از این ها باشه...
***
آدم اهل هنری نیست، از این جورچیز ها هم خوشش نمیاد، اما برگشت گفت یه تئاتر دیده و خیلی خوشش اومده و نظرش نسبت به تئاتر و... عوض شده... خیلی کنجکاو شدم ببینم اون تئاتر رو. احتمالا فردا...
***
من و من دعوتم کرده به قربان صدقه بازی. می نویسمش...
همه ی دوستان (چه از نوع لینک یا غیر لینک) دعوتند.
***
از وقتی دیدمش همین طوری زل زده بودم به شکمش، نمی تونستم چشممو ور دارم شکم قلنبه اش که تا یه بچه داره اون جا شکل می گیره...
***
آلبوم عکسای 0-4 ماهگی ام رو تا حالا ندیده بودم... وقتی دیدمشون نمی دونم چرا اشک خودم دراومد!!!
احساس عجیبیه این من بودم که در تمام این مدت در حال رشد بودم بقیه رشد نمی کردند پیر می شوند...
***
امیدوارم آسمون دلش زیاد بگیره، دلم برای بارون و تگرگ تنگ شده بود...