آخر هفته ی پیش رفتیم گل خونه تا برای سال جدید گل بخریم انقدر گل های متفاوت و رنگارنگ داست که نمی تونستم به راحتی انتخاب کنم…
همون جا وایستاده بودم و داشتم از همه چیز لذت می بردم…
می گم بد فکری هم نیست که آدم بره و تو گل خونه کار کنه…

***
نشد… هر کاری کردم نشد… گفت بریم کتاب بخریم، گفتم من دیگه نمی خوام کتاب بخرم تا کتابای نخونده ام رو نخوندم، باشه میام اما کتاب نمی خرم.
تو کتاب فروشی کیف می کردم وقتی بین قفسه ها راه می رفتم و کتاب ها رو نگاه می کردم… آخر هم قولم رو شکستم و ۳ تا کتاب خریدم…

***
گفتم باور کن اگه پا نشی بری دکتر خودم می برمت… تو خودت اذیت نمی شی هی سرت درد می گیره؟ اه اصلا منم سردرد گرفتم…
- تو چرا سرت درد گرفت؟
- خب ناراحت می شم…
- من سرم درد می گیره تو چرا ناراحت می شی؟
نمی دونستم چه جوابی بهش بدم، همین جوری نگاهش کردم، ناراحت شدن برای ناراحتی دوستی… یعنی درکش انقدر سخت بود؟

***
چهارشنبه سوری امسال با چند سال گذشته متفاوت بود… همیشه ترجیح می دادیم تهران نباشیم…
امسال اما از صبح خانه نبودم، ظهر رو با دوستان گذرونم و خیلی خیلی بهم خوش گذشت، عصر و شب رو با همسایه ها و همکلاسی های قدیم به پریدن از روی آتش و… گذشت.
عموما چهارشنبه های آخر سال - برایم - بی خطر و به خوشی می گذره اما چیزی که امسال خیلی ناراحتم کرد این بود که درختی که از بچگی زیرش بازی می کردیم آتش گرفت و جلوی چشمام سوخت…

***
حرف خوبه اما فقط وقتی که تو دلت نمونه و گفته شه…

***
یک سال دیگه هم گذشت، سال ۸۸ هم دیگه داره تموم می شه… سال عجیبی بود، اگر از اتفاقاتی که برای مردم افتاد چشم پوشی کنیم می شه گفت ۸۸ خیلی هم سال بدی نبود…

سالی که این وبلاگ رو زدم و همین مقدمه ای شد برای شروع دوستی با دوستانی که خیلی برام عزیزن.
۸۸ برای من سال تصمیم گیری، اتفاقات جدید، تحکیم دوستی هام، آشنایی با دوستان جدید و بهتر دیدن بود.
سال نو مبارک!

***
چند روز دیگه یادداشت های روزانه ی یک انسان یک ساله می شه…