۹۷
این جا مدت هاست که روی همون ۹۶ مونده... دلم می سوزه برای این وبلاگ، که اگه زبون داشت تا حالا هزار تا فحش بهم داده بود... کاش زبون داشت.
***
هنوز هم گالری می رم، تئاتر می رم و فیلم می بینم اما نه مثل قبل، می شینم و حسرت می خورم که این فیلم هم اومد روی پرده ی سینما و رفت اما من ندیدمش، که چقدر شوق دیدنش رو داشتم اما نشد. بی حوصلگی، تنبلی یا هزار بهونه ی دیگه برای خودم جور می کنم. پُرم از این جور بهونه ها... بهونه هایی که توی دلم می خندم بهشون اما تنها دلایلیه که می تونم بیارم... تو دادگاهی که هر روز برای خودم تشکیل می دم همیشه متهمم و با همین ها سعی می کنم خودم رو مبرا کنم.
***
دلم تنگ می شه برای اون روزها... شاید نمی نویسم تا حداقل هرکسی که نگاه می کنه فقط همون پست ها و همون روزها رو ببینه، روزهایی که خیلی دوستشون داشتم. دلم برای اون پیاده روی ها تنگ شده، از میدان تجریش تا پارک وی، تا میرداماد، تا هرجایی که حرف زدن هامون می بردمون...
***
رفته بودم مسافرت. آن قدر آسمون پر ستاره بود که دیگه دلم نمی خواد به آسمون این شهر نگاه کنم، تهران هم مثل خودم خسته است...
***
خاطره ها... عجیبند، گاه آن چنان می چسبند به آدم که حال فراموشش می شه و گاه آن چنان دورند که گویی اصلن گذشته ای وجود نداشته...
***
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آن وقت دیگر چیزی
آزارت نمی دهد
تکهای از شعر: رسول یونان