همه چیز تکراری شده، از تکرارها خسته شده ام...
اون وسط وقتی یهو یه روز می‌زنه به سرم و بیخیال درس و امتحان و همه چیز می‌شم، وقتمو می‌ذارم و می‌رم پیش یه دوست قدیمی، می‌رم تئاتر، گالری و ... ، لذت می‌برم و کیف می‌کنم؛ انگار از نو انرژی می‌گیرم...
بهترین حس این مواقع هم اینه که بدونی تنهایی قرار نیست این کارارو بکنی، این که یه نفر همراهته...

***
دیوار چهارم داره دوباره اجرا می‌ره، بعد از اجرا راه افتاده بودم توی خیابون برای خودم آهنگ گوش می‌دادم و فکر می‌کردم؛ خیلی خوب بود.
برهان یعقوبی خیلی به دلم نچسبید، شاید بعد مدت ها دیدن بازی مهدی پاکدل ارزشش رو داشت اما انتظاری که از یعقوبی و کارهاش داشتم بیشتر از این حرفها بود.
امروز آخرین اجرای کروکی رو دیدم و خوشم اومد، هم بازی سعید چنگیریان هم متن عالی بودن.

***

کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آن وقت دیگر چیزی
آزارت نمی دهد
مثلا ماه
او را به یادت نمی آورد
و گل سرخ
هدیه ای عاشقانه نیست
و ساحل هم جایی است صرفا
برای قدم زدن
نه گریستن
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد

رسول یونان